صدایت کردم صدایی شیرین
می نویسم تا خوانده شوم و سپس در دل هایتان نقد شوم
ماجرای سربسته درباره سرباز
نویسنده : Mahdi_mk - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦
 

یه بنده خدایی میره خدمت، بعد از شش هفت ماه برمیگرده، در میزنه داداش کوچیکه با یه تپه ریش در رو وامیکنه. سرباز هول میکنه و میگه: داداشی جون جون چی شده؟! ننه مرده ... بابا مرده؟! داداش بدون اینکه  چیزی بهش بگه یه نگاه معنا دار بهش می اندازه .
میره داخل می بینه که ای بابا داداش بزرگه هم تا زیر گردن ریش گذاشته طفل معصوم پاک می ترسه و میگه:اصغر جون شما یه چیزی بگو؟کی مرده اخه؟ داش اصغر هم یه نگاه بهش می اندازه واز اتاق میره بیرون. سرباز بنده خدا میره تو اتاق باباش. می بینه ریش باباش همرسیده تا زیر کمربند تگزاسیش و قیافش از وقتی کارت سوختش گم شد هم دمغ تره. دو دستی میزنه توی سرش ومیگه: بابا توبگو اخه چه بلایی سرمون اومده؟! ننه مرده؟!
بابا بهش میگه کاش ننت مرده بود، کاش بابات مرده بود پسر.
اخه واسه چی ریش تراش رو برده بودی؟مرض داشتی.


 
 
Mahdi_mk
نوشتن در این محیط آسان است، اما ماندن سخت... دوست عزیز دوست داشتین، در قسمت صفحات وبلاگ بیوگرافی رو مطالعه کنین.
کدهای اضافی کاربر :


روزشمار محرم عاشورا

http://sound.zarup.com/150840/download-13940331_11671_64k.mp3@http://ia601004.us.archive.org/26/items/ZareeZohur121/Zaree-zohur12-64%20%284%29.mp3