تهران شهری بزرگ و نسبتا زیباست.

خاطرات روز اول جمعه 13/7/86

ساعت15:20

از خوابگاه اومدیم بیرون وبه سمت مترو (ایستگاه طالقانی) حرکت کردیم. برای دو ایستگاه ٬ اتوبوس سوار شدیم. چه راننده اتوبوس های باحالی دارین اصلا رفتارشون با شهر ما 180درجه فرق می کنند. دمش گرم خیلی به ما صفا داد.36.gif

بالاخره به بهشت زهرا رسیدیم برای اولین بارم بود ولی یه چیزی بهم ثابت شد. افرادی که تو عمرشون محال بود اون ها رو ببینی یا برای ملاقاتشون وقت بگیری اونجا بدون هیچ چشم داشتی منتظر ملاقات و دیدار ما بودن ،این دنیا به هیچکس رحم نمی کنه.25.gif

تا موقع اذان دیدار ما طول کشید دیگه خیلی گشنه بودم 3نفر دیدم که 3تا پرس غذا بسته بندی شده داشتند دلم هوس غذا اونا رو کرد به دوستم گفتم بریم بهشون بگیم ما2 نفریم شما هم 3 نفر با هم دیگه ترتیب غذاها رو بدیم. 39.gif

دوستم یه نگاه به من کردو گفت چرا از بنده خدا می خوای از خود خدا درخواست کن. 31.gif منم بی درنگ گفتم ای خدا حالا که تا حرم امام اومدم ما رو گشنه برنگردون.18.gif

یه کم جلوتر که رفتیم(به سمت حرم) یه وانت عقبش یه دیگ گذاشته بود و آش نظری پخش می کرد اصلا باورم نمی شد گفتم خدایا شکرت من رو خجالت زده کردی مثل همیشه. 09.gif

آش رو گرفتیم و خوردیم خیلی خوشمزه بود یه صفای خاصی بهم داد خدا بانیش رو خیر بده. 06.gif

همونجور که به سمت حرم می اومدیم کنار خیابون یه ماشین ترمز زد و به من ودوستم گفت بیاین این شیرینی ها بگیرین نظری ، چه شیرینی هایی ، من یکی برداشتم ولی ارزو میکردم کاشکی بیشتر برمی داشتم چقدر خوشمزه بود. بنده خدا گفت صبر کنید  شله زرد بهتون بدم (اخرهای اذان بود) گفتم نماز دیر میشه خدا قبول کنه.

داشت اشکم درمی اومد ای خدا چقدر مهربونی که من رو توی شهر غریب گرسنه نذاشتی 09.gif

ما دوان دوان به سمت حرم می رفتیم که یه بنده خدای دیگه جلوی ما رو گرفت و گفت بیاین با هم افطار کنیم در جوابش گفتم دستت درد نکنه نماز دیر شده شرمنده ... 27.gif

خیلی بامرامی

 خیلی می خوامت

خیلی با صفایی

به همون بزرگیش قسم که باور کردم:

هم دعا از تو٬ اجابت هم زتو          ایمنی از تو٬ مهابت هم زتو

پایان خاطرات روز اول.

ادامه دارد ...

/ 1 نظر / 9 بازدید
مهتاب

واقعا که اين مردا چقدر هوای همديگرو دارن؟؟؟؟حسوديم شداااااااااااااااا