تهران شهری بزرگ و نسبتا زیباست.

خاطرات روز اول

جمعه 13/7/86   ساعت 03:20 صبح

قطار در ایستگاه خود توقف کرد من در کوپه 6 نفری تنها از دیار خودم بودم بدون شناخت از تهران خجالت زده رو به تهرانی ها کردم وگفتم 30.gif که اتوبوسی در این ساعت وجود دارد که مرا به میدان ولیعصر برساند.

در پاسخ شنیدم  اری هست  شادی نسبی در دلم گل انداخت اما از بعدش خبر نداشتم که 39.gif ... در دلم به خودم گفتم : ولی امشب شب قدر بعید میدونم این اتوبوس ها کار کنند.

تو این فکرها بودم که ناگهان در ادامه پاسخ شنیدم کجا می خوای این وقت شب بری؟13.gif

غیرتم بهم برخورد و گفتم : دانشگاه فلان، خ حافظ .ازشون پرسیدم چیزی شده؟

گفتش نه! ما هم همون طرف می ریم (هفت تیر) . وایستا که ما تو رو برسونیم.

از این بهتر نمی شد.11.gif

بالاخره ما رو به سر مقصد رسوندن دمشون گرم.

به خودم گفتم  ای بابا این تهرانی چه ادم ها باحالی هستند.11.gif

بعد از یه پیاده روی کم به دانشگاه رسیدم سرم انداختم پایین و از جلوی نگهبانی رد شدم . شانسم گرفت گیر نداد.18.gif

رفتم مسجد دانشگاه اخه قرار بود سحری بده امارشو گرفته بودم.04.gif

یکی از رفقای ما تو اون دانشگاه قبول شده بود اونجا دیدمش یه چاق سلامتی کامل باهاش کردم. قرار شد که تو خوابگاهش چند روزی بمونم.36.gif

ادامه دارد...

/ 2 نظر / 9 بازدید
آدم

سلام دوست خوبم عید سعید فطر رو تبریک میگم. در ضمن خوشحال میشم از وبلاگ رزی برای... دیدن کنی و نظرت رو درباره نوشته هام بنویسی.

مهتاب

حسابی خوش گذشته هااااااااااااااااااااااا