تهران شهری بزرگ و نسبتا زیباست.

خاطرات روز دوم شنبه 14/7/86

 

دیشب خیلی خسته بودم ساعت 1:15 خوابیدم. 28.gif تا سر ظهر از خواب بیدار نشدم وقتی بیدار شدم هیچکس تو اتاق نبود همه رفته بودن دانشگاه من هم نقشه رو برداشتم و یه جا برای رفتن انتخاب کردم . 29.gifتجریش جای مناسبی بود به سمت تجریش رهسپار شدم.15.gif

از خوابگاه اومدم بیرون رفتم طرف یه پل هوایی . یه سوتی خیلی بد دادم تقصیر من نبود بار اولم بود (این پله برقی ها اساسی حال ما رو گرفت) به سمت خروجی پله برقی ها رفتم که متوجه شدم ای بابا این پله فقط پایین می یاره چند بچه تهرانی هم که سوژه مناسبی پیدا کرده بودند ما رو مسخره عام و خاص کردند.24.gif24.gif

بگذریم متوجه شدم اصلا خیابون رو اشتباه اومدم . 39.gif رفتم طرف میدان ولیعصر اتوبوس تجریش رو سوار شدم (چه اتوبوس اشغالی ٬ حالم رو به هم زد از این اتوبوسا یه دستگاه تو شهر ما پیدا نمیشه، 19.gifحالا تمام خط های این مسیر ازین اتوبوسا استفاده میشه) صد رحمت به شهر خودمون

یک ساعت توی اتوبوس زجر کشیدم ولی  مسیر خوبی بود 15.gif (پارک ملت و صداوسیما و... )

به تجریش که رسیدم خیلی ترافیک بود به دنبال امامزاده به کجاها منحرف شدم  31.gif

رفتم میدان قدس از اونجا رفتم به خ دربند و اون رو صاف رفتم بالا چه سر بالایی بدی18.gif، ولی هوای خوبی ومنظره باحالی داشت . به نفس نفس افتادم سربالایی خسته کننده ای بود یه  ذره هم اب نداشتم تا گلوم رو تازه کنم 18.gif . یه ورزش خوب کردم می خواستم تا نزدیک های کوه برم ولی نفسم بریده بود اگه اشتباه نکنم خ شهید فنا خسرو بود که طاقتم تمام شد و از همونجا مسیرم رو کج کردم و به طرف میدان تجریش اومدم . یه سفارت هم اونجا بود گفتم چه کشور باحالی که این منطقه رو برای سفارتش انتخاب کرده(اسم کشورش رو نفهمیدم).

بالاخره راهپمایی ما تمام شد ورفتم امامزاده صالح . تازه متوجه شدم ایشون برادر امام رضا بوده... 13.gif

تا ساعت 15:30 اونجا بودم بعدش به سمت میدان ولیعصر و از اونجا به میدان امام حسین رفتم در کل حدود یک ساعت و40 دقیقه طول کشید .اعصابم از دست این اتوبوسا خورد شده بود.14.gif از میدان امام حسین تا میدان شهدا پیاده امدم. روحیه ام بهتر شد. 01.gif

میدان شهدا بیشتر به چهارراه شبیه بود٬از اونجا سوار اتوبوس شدم وبعد از دو ایستگاه بیمارستان فجر پیاده شدم  (آخه دایی ام اونجا خدمت میکرد) رفتم پیش دایی ام . توی تاسیسات بیمارستان بود توی زیرزمین. طفلکی 10ماه دیگه از خدمتش مانده بود ولی اونجا حالی میکرد. اذان تمام شده بود شام رو خوردم و با دایی ام رفتم بیرو تهران گردی ....(...) 04.gif

شب خسته و مونده برگشتم خوابگاه و گرفتم خوابیدم. 28.gif

پایان خاطرات روز دوم.

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 6 بازدید